الملا فتح الله الكاشاني

210

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

اى خداى ابراهيم اين گوساله را به تو ميسپارم تا چون فرزندم بزرگ شود به او رد كنى و آن مرد بجوار رحمت حق پيوست و آن گوساله در آن بيشه بزرگ شد و قوى گشت و دست به هيچ كس نميداد چون كودك بالغ شد هر روز بيامد و از آن بيشه پشته هيزم بياوردى و بفروختى و در نفقهء خود و مادر صرفكردى يك روز مادر وى را گفت پدر ترا در اين بيشه گوساله بود و آن را بوديعت بخداى سپرده بود و هيچ وديعهء نزد حق تعالى ضايع نشود پسر به بيشه درآمد و آواز داد كه ( يا إله ابراهيم يا من لا يضع الودايع ) وديعهء پدرم به من باز برسان نگاه كرد كاوى در غايت بزرگى و نيكويى بيامد و نزد وى بايستاد وى نام حق تعالى بر زبان رانده ريسمان بر سر او كرد و بياورد و چون ببازار آورد از نيكويى آن گاو مردمان متعجب شدند چون او را به خانه آورد مادرش گفت وى را به فروش و بهاى آن را سرمايه كارى كن و از آن معاش ميگذران و طاعة خدا ميكن گفت آن را چند بفروشم گفت بسه درهم اما چون به اين قيمت يا زياده از آن خرند بى رخصت من نفروشى پسر آن گاو را ببازار آورد و آن را بسه درهم رسانيدند گفت تا از مادرم رخصت نستانم نفروشم گفتند شش درهم بستان و او را خبر مكن گفت نستانم پس مردى قيمت آن را به دوازده رسانيد قبول نكرد و بعد از آن مضاعف ساختند گفت ممكن نيست كه آن را بدون اذن مادر بفروشم و همچنين مىافزودند تا آنكه راضى شدند كه پوست گاو را پر از زر كرده به او دهند گفت بىرخصت مادر محال است كه گاو را بشما دهم مردمان بخنديدند و حكم بسفاهت او كردند و مشترى اين گاو فرشتهء بود كه حق تعالى او را فرستاده بود تا بواسطه اين بخلقان نمايد كه هيچكس بطاعت خدا و رضاى مادر و پدر زيان نكند پس پسر مادر را از آن صورت اخبار كرد زن بالهام الهى دريافت كه خرنده گاو از بنى نوع انسان نخواهد بود گفت اى پسر اين مشترى از رجال الغيب است چون فردا او را ببينى با او مشورت كن در كار اين گاو تا آنچه صلاح بيند ترا خبر كند پس روز ديگر ببازار آمد و آن مرد را ديد با او در كار گاو مشورت كرد او گفت گاو را نگاه دار كه عنقريب در بنى اسرائيل حادثه افتد و ايشان را بدانگاو احتياج واقع شود چون از تو خرند بهاى او را كمتر از پوست او كه پر از زر كنند مفروش پس بعد از چند روز از اين صورت اين حادثه در ميان بنى اسرائيل افتاد و گاوى را كه متصف بصفتى باشد كه حقتعالى به ذبح آن امر كرده بود نيافتند مگر نزد اين پسر پس پوست آن گاو را از زر پر كرده به پسر داده قرار دادند كه گاو را از وى بخرند و در تفسير مجمع البيان آورده كه حضرت رسالت را از حقيقت اين گاو سؤال كردند فرمود كه در بنى اسرائيل جوانى بود نيكوكار و پدر و مادر را حرمت بسيار داشتى و نخواستى كه غبارى از او بر دل ايشان نشيند روزى سلعهء خريده بود و به خانه آمد تا ثمن او را ببايع دهد اتفاقا پدرش در خواب بود و كليد خانهء او در زير سر او بود وى كراهت داشت از آنكه پدر را بيدار كند پس ساعتى بر بالين او بنشست